تبلیغات
آنشرلی

آنشرلی
با موهایی بِ رنگِ شب
اکنون که وقت رفتن رسیده و هنگام خداحافظی ست؛ دل کندن برایم دشوار است!
می دانی؟ در این مدت که گذرانش را حس نکردم، دل بسته ات شدم
دلبسته ی تمام درختانت
دلبسته ی ساختمانها و دانشکده هایت
دلبسته ی تمام روزهای خوبی که با هم داشتیم...
دلم برایت تنگ می شود و نمی دانم که آیا تو نیز اینگونه خواهی بود؟!
شاید...شاید تو هم دلت برای من تنگ شود، برای خنده هایم، گریه هایم و صدای آرام و گهگاه تند قدم هایم که چرت آبی بعد از ظهرت را به هم می زد!
شاید تو هم دلتنگم شوی.
دلتنگ آن روزهایی که زیر درختان کهنسال همیشه سبزت می نشستم و می اندیشیدم؛
به خودم، به دوستانم و حتی به تو که دوستت داشتم و دارم!
و تو صمیمانه تر از هر دوست دیگری، مرا باور می کردی و نیمکتهای چوبی ات همیشه پذیرای شادیها و ناراحتی هایم بودند.
دلم برای روزهای آرام و روزهای ناآرامت تنگ می شود؛ برای تمام روزهای شلوغ و پر هیاهو و حتی روزهای خلوت و بی صدایت...
دلم برای روزهای گرم تابستان و بستنی خوردن در آغوش خنک درختانت تنگ می شود. 
برای تمام روزهای سرد زمستانی و ردپاهایم که روی زمین پوشیده از برفت جا گذاشتم! ردپاهایی که می خواهم به عنوان یادگاری پیشت بماند...
از این پس هرگاه گذرم به اینجا بیفتد، دلم خواهد گرفت؛ چرا که دیدنت تداعی هزار خاطره می کند؛ خاطرات تلخ و شیرین
و یادآور تمام دوستانی ست که مدتی چند زندگی هایمان را با هم قسمت کردیم
... و امروز، به جای گفتن واژه ی غم انگیز "خداحافظ"، تنها یک جمله خواهم گفت:
«دانشگاه دوست داشتنی من! دلم برایت تنگ می شود ...»


پ.ن: دانشگاه تهران یه خاطره ی فراموش نشدنیه! کاش می شد خاطرات تکرار بشن...

[ سه شنبه 1390/11/11 ] [ 14:35 ] [ ترنم ] [ با من بگو ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تو قُل دیگر منی، دقیقا مثل من! با یک تفاوت کوچک؛ کِ اصلا شبیه هم نیستیم...
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :