تبلیغات
آنشرلی

آنشرلی
با موهایی بِ رنگِ شب
گام هایش را تندتر کرد،
باران ب شدت می بارید
عجله داشت و هیچ ماشینی هم حاضر نبود یک مسافر "خیس" را سوار کند!
ب ساعتش نگاهی انداخت؛ وقت چندانی برایش باقی نمانده بود
و هنوز نیمی از راه را هم نرفته بود...
دلتنگش بود، با انگشت داشت حساب میکرد چند ماه است که "او" را ندیده؛
چند ماهی که برایش ب درازای چندین سال گذشته بود!
چقدر برای این لحظه بی تاب بود...
تمام روز را به "او" اندیشیده بود
حتی وقتی بخاطر بی توجهی به درس، استاد از او خواسته بود کلاس را ترک کند، پیش خودش فکر کرده بود:
فدای سر"ش"!
و هی با خودش حرفهایی که قرار بود با هم بزنند را مرور کرده بود
و میخواست این بار -یک بار برای همیشه!- به "عشقش" اعتراف کند

***
گامهایش را بزرگتر برداشت
پیاده زودتر می رسید...

در را باز کرد و خودش را ب آغوش گرم و مطبوع کافه سپرد
یکی یکی میزها را با چشمانش کاوید
هنوز "او" نرسیده بود
رفت پشت میز رزرو نشست
پیش خدمت با لبخندی بر لب نزدیک شد:
- این برگه برای شماست. همون آقایی که این میز رو رزرو کردن گفتن بدم ب شما!
برگه را گرفت؛ یک کاغذ کوچک سفید:
«میخوام ک منتظرم نمونی! شاید دیگه هیچوقت همو ندیدیم. من ... دارم ازدواج می کنم!»

***
باران سیل آسا بر بدن دختری می بارید که لحظاتی پیش خودش را از پل پایین انداخته بود!
و "او" با چند دقیقه تاخیر؛ با یک جعبه کادویی وارد کافه شد
خودش را برای تبریک تولد آماده کرده بود
و آماده تر برای اینکه با هم ب شوخی مضحکی که کرده بود بخندند!...




پ. ن: میدونم اخیرا تلخ مینویسم اما فعلا شاد نوشتنم نمیاد!!

[ جمعه 1390/12/19 ] [ 11:59 ] [ ترنم ] [ بهم بگو ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تو قُل دیگر منی، دقیقا مثل من! با یک تفاوت کوچک؛ کِ اصلا شبیه هم نیستیم...
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :