تبلیغات
آنشرلی

آنشرلی
با موهایی بِ رنگِ شب

هرجا می نشینی حرف از تمدن هزار ساله ی ایرانی ست و فرهنگ غنی ایران باستان

هرجا می نشینی توی گوشت زمزمه می کنند که تو ایرانی هستی و باید به خودت ببالی

هرجا می نشینی می گویند تو پیش از آنکه مسلمان باشی؛ ایرانی هستی!!

هرجا می نشینی؛ میشنوی و میشنوی و میشنوی...

وقتی یک گوشه ی دنج پیدا کردی، می نشینی و آنچه شنیده ای را سنگین و سبک می کنی، میچرخانی، مرور می کنی و کلمه به کلمه، حرف به حرفش را مزمزه می کنی

اما یک جای کار می لنگد انگار! یک چیزی این وسط کم است

با خودت فکر می کنی؛ من ایرانی "متمدن" چرا دارم درجا میزنم؟! اگر اینقدر فرهنگم غنی ست، اگر تمدنم چندین پیراهن بیش از سایر تمدن ها پاره کرده، پس چرا در خط زمان دارم میلی متری حرکت می کنم؟

از همین چهارشنبه سوری خودمان شروع کنیم:

من اصلش را زیر سئوال نمی برم؛ اصلش خوب است، قشنگ است، رسمی ست برای خودش...

اما  آخر اینگونه؟ که نزدیک آخرین چهارشنبه سال که میشود پشتم بلرزد که از دو هفته قبل به استقبالش می روند و تا دو هفته بعد بدرقه اش می کنند؟

که مجبور شوم  مثل زمانی که قرار است زلزله بیاید، حتی الامکان از پنجره اتاقم دور باشم؟!

که مجبور شوم تمامی قرارهای کاری و غیرکاری ام را که با این روز مصادف است -برای حفظ جان!!- به تعویق بیندازم؟!

نه. فی الواقع رسم چهارشنبه سوری ما شده چهارشنبه سوزی، شده چهارشنبه خونی، چهارشنبه سیاه و مخوف...

این از رسم چهارشنبه سوری (حرف زیاد است و مجال اندک؛ میگذریم!)

از آنطرف حاجی فیروز متمدن ما باید بیاید وسط خیابان و بابت دوتا بالا پایین پریدن دست جلوی مردم دراز کند اما آنطرف دنیا، بابا نوئل با همه نداری اش، دست و دلبازی کند و کادو بدهد...

اینها را بگیر و برو تا برسی به کارهای روزمره مان. از همین دولا پهنا حساب کردن های دم عید با خلق الله گرفته تا بی قانونی های توی کوچه و خیابان! 

همین چندوقت پیش داشتم یک خانم مجارستانی را تا دم هتلش بدرقه میکردم که از توی پیاده رو یک موتوری با سرعت فضایی مویی از کنار ما رد کرد. بنده خدا -خانم مجاری- آنقدر ترسید که مجبور شد چند دقیقه ای را روی جدول کنار پیاده رو بنشیند! بعدش پرسید: آیا این بی قانونی حساب نمیشود؟ آیا این شخص متخطی و مجرم نیست؟؟ ...

و من پاسخی برای این سئوال تکراری و بدیهی نداشتم.

حرف من این است:

من "ایرانی" هستم و به ایرانی بودنم افتخار می کنم. به اینکه با همه ی حرفهای سیاسی و غیر سیاسی که زده میشود، باز هم مهربانی و عاطفه و محبت ایرانی در دنیا حرف اول را می زند. اما وجدانا، انصافا؛ این تمدن ما نیست، این فرهنگ ما نیست. اگر میخواهم فرهنگ و تمدنم را روی سرم بگذارم و حلوا حلوا کنم و همه جا پزش را بدهم (!!) باید از خودم شروع کنم. یاد بگیرم هر چیزی صرفا تحت عنوان "رسم" و "سنت" شاید کار مناسبی نباشد. یاد بگیرم انسانیتم را بالا ببرم. ایرانی و غیر ایرانی بودن چندان مهم نیست. کمی تعقل کنیم، کمی بیندیشیم...

 



[ سه شنبه 1390/12/23 ] [ 21:02 ] [ ترنم ] [ بهم بگو ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تو قُل دیگر منی، دقیقا مثل من! با یک تفاوت کوچک؛ کِ اصلا شبیه هم نیستیم...
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :